من اون ماهو دادم
به تو یادگاری........

تحملم تموم شده دیگه تو کی می خوای از خر شیطون بیای پایین؟!؟!![]()
دقیقا ۵۲ ساعته که نخوابیدم...
دارم داغون میشم...
تو اینطوری خواستی وگرنه من که تموم سختی هارو داشتم تحمل میکردم...![]()
همش الکیه...
همش دروغه...
فقط میگی دوست دارم....
من اینو نمیخوام...
الان که به وجودت احتیاج دارم بیشتر از هر موقع دیگه ای...
تو واقعا الان کجایی؟!؟!؟!
تو خواب خوش....
و من اینجا چیکار میکنم؟!؟!؟!
این وقت صبح مثه دیوونه ها دارم برا کی مینویسم؟!؟!؟
تو هیچ وقت اینا رو نمیفهمی...
یا شایدم دیکه عادی شدن برات این ناله هام...
اتشی که خاکستر شده اتش نیست حتی اگر داغ داغ باشد...
اینو یادت بمونه...
باش؟!؟!؟!!؟
براي خواب معصومانهء عشق
كمك كن بستري از گل بساز
می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند
ستایش کردم ، گفتند خرافات است
گریستم ، گفتند بهانه است
خندیدم ، گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم
( دکتر علی شریعتی )
....
از الان عذای دلتنگی غروبش توی این قفس رو گرفتم..
می دونی چی دارم گوش می کنم؟
باور شادمهر
چرا منو با این صدا آشنا کردی؟
آخ چقدر تو دوسم داشتی..حالا می فهمم..
عجب کودنی بودم..!
خوب می خواستی با گوش دادن و بعد دل سپردن به این صدا حسابی بسوزم...
می دونستی بعد از رفتنمون..
دل کندنمون...
دیگه هیچی ساکتم نمی کنه...
جز این صدا..که منو می بره اون دورا...
اون دورا که تو ایستادی و داری بهم می خندی..
...
بمیرُم تا تو چشم تر نبینی..دلربایُم...
....
چنان از آتش عشقت بسوزُم
که از ما رنگ خاکستر نبینی..
دلُم دردی که دارد با که گوید؟
گنه خود کرده تاوان از که جوید؟
دریغا نیست همدردی موافق
که بر بخت بدُم خوش خوش ببوید...
گل وصلت فراموشم نکرده..
مگر خار از سر گورم بروید...
...
یادته سال اول کادوی تولدت چی خواستی؟
دفتر خاطراتمو...آخه اونموقعه ها برات ناشناخته بودم..مجهول و مبهم..
می خواستی منم مثه تمرینای ریاضیت و معادله های نجومیت حل کنی شاید یه درسی بهت بده..
شدم مهمترین درس زندگیت..
کادوش نکردم..دو دستی تقدیمت کردم که بهتر منو بشناسی..
یادته یه جاش چی نوشته بودی؟
* **حاجت گرفته بودم و خود بی خبر از آن از بس که حاجت دل ما بی صدا دهی***
اما مهربون خدا با چنان فریادی جواب زمزمه های دلم رو داد که که تا ابد کرم کرد و کور و...
شدم کر تا دیگه صدای محبت کسی رو نشنوم...حتی اگه اون محبت از یه مهر واقعی باشه..
البته خوبه..خیلی بهم کمک می کنه..تا تو این دنیای پر از تظاهر به دلدادگی به هر نگاهی دل نبندم..
همه میگن دعاهات گیراست..دعامون کن..
آخه مهربون خدا..شما نمیگی یه موقعه لو می رم؟
نمی گی شاید برای این بنده هات سوال پیش بیاد؟
بعد می فهمن دلم شکسته ست ها...
بعد از مدت ها چند روز پیش فضولا فضولیشون گل کرد...گفتن همین حوالی هستی..
گریه کردم..با هر آهی که می کشیدم جیگرم می سوخت..
گفتم خدایا شکرت!آخرین دعام هم در حقش مستجاب شد...
یادته چقدر نگران این ۲ سال بودی..که کجا چه جوری می گذره؟؟؟
...
ز عشقت سوختُم ای جان کجایی؟
بماندُم بی سر و سامان کجایی؟
نه جانی و نه غیر از جان چه چیزی؟
نه در جان نه برون از جان..کجایی؟
...
همون ثانیه های اول بود..
ازم پرسیدی :"چی می خوای؟"
گفتم :"یه زندگی!"
پرسیدم:"خوب!
تو چی؟تو چی می خوای؟"
گفتی:"یه تجربه!!!"
رفتم..شدم یه تجربه شیرین..آره شیرین!
آخه اگه بیشتر از اون می موندم می شدم مثه یه لیمو شیرین گاز زده..تلخ!!!
وسلام...
تو میگی من چیکار کنم ؟!؟!؟
به خدا منم دیگه خسته شدم دیگه نمیتونم...
میفهمی؟!؟!؟منم ادمم...
همش باید حواسم باشه یه حرفی نزنم یه کاری نکنم تا تو دوباره ازم دلخور شی و بازم همون برنامه همیشگی....
من با تو...
خدایا....
من از همه طرف دارم فشارو تحمل میکنم اونوقت تو منتظری تا یه اتو از من بدبخت بگیری....
دیگه نمیدونم چی بگم....
فقط بفهم الان چقدر به وجودت احتیاج دارم...
بفهم....
و باز هم همون سه نقطه همیشگی...
برای حرفهایی که یا نمیتوان نوشت ویا نباید نوشت...
اره...
بعضی از خاطره ها در زندگی آدم آنقدر برایش عزیز است
که حتی از فکر کردن به آنهاهم میترسد
مبادا از تقدسشان کم شود
خاطره هایی که حتی به یاد آوردنشان هم آرامت نمیکند
و فقط دوست داری زمان به عقب برگردد و
همه چیز یکبار دیگر تکرار شود...
جاده هاي مهربوني مي گذره از توو نگاهت
روشنه شباي تارم با حضور روي ماهت
وجودت تموم غمارو از یادم میبره...
با من بمان
همیشه بمان با من...
شهر هرت جایی است که اول ازدواج می کنند بعد همدیگه رو می شناسن
شهر هرت جایی است که همه بَدَن مگر اینکه خلافش ثابت بشه
شهر هرت جایی است که دوست بعد از شنیدن حرفات بهت می گه: دوباره لاف زدی؟؟
شهر هرت جایی است که بهشتش زیر پای مادرانی است که حقی از زندگی و فرزند و همسر ندارند
شهر هرت جایی است که درختا علل اصلی ترافیک اند و بریده می شوند تا ماشینها راحت تر برانند
شهر هرت جایی است که شوهر ها انگشتر الماس برای زنانشان می خرند اما حوصله 5 دقیقه قدم زدن را با همسران ندارند
شهر هرت جایی است که همه با هم برابرند اما برخی برابر ترند!
شهر هرت جایی است که برای مریض شدن و پیش دکتر رفتن حتماْ باید پارتی داشت
شهر هرت جایی است که با میلیاردها پول بعد از ماهها فقط می توان برای مردم مصیبت دیده چند چادر برپا کرد
شهر هرت جایی است که خنده عقل را زائل می کند
شهر هرت جایی است که زن باید گوشه خونه باشه و البته اون گوشه که آشپزخونه است و بهش می گن مروارید در صدف
شهر هرت جایی است که مردم سوار تاکسی می شن زود برسن سر کار تا کار کنن وپول تاکسیشونو در بیارن
شهر هرت جایی است که 33 بچه کشته می شن و مامورای امنیت شهر می گن: به ما چه. مادر پدرا می خواستند مواظب بچه هاشون باشند
شهر هرت جاییه که نصف مردمش زیر خط فقرن اما سریالای تلویزیونیشو توی کاخها می سازن
شهر هرت جایی است که 2 سال باید بری سربازی تا بلیط پاره کردن یاد بگیری
شهر هرت جاییه که موسیقی حرام است حرام
شهر هرت جایی است که گریه محترم و خنده محکومه
شهر هرت جایی است که وطن هرگز مفهومی نداره و باعث ننگه
شهر هرت جایی است که هرگز آنچه را بلدی نباید به دیگری بیاموزی
شهر هرت جایی است که همه شغلها پست و بی ارزشند مگر چند مورد انگشت شمار
شهر هرت جایی است که وقتی می ری مدرسه کیفتو می گردن مبادا آینه داشته باشی
شهر هرت جایی است که دوست داشتن و دوست داشته شدن احمقانه، ابلهانه و ... است
شهر هرت جایی است که وقتی از دختر می پرسن می خوای با این آقا زندگی کنی می گه: نمی دونم هر چی بابام بگه
شهر هرت جایی است که وقتی می خوای ازدواج کنی 500 نفر رو دعوت می کنی و شام می دی تا برن و از بدی و زشتی و نفهمی و بی کلاسی تو کلی حرف بزنن
شهر هرت جایی است که هرگز نمی شه تو پشت بومش رفت مگر اینکه از یک طرفش بیفتی..
شهر هرت جایی است که .......
خدایا این شهر چقدر به نظرم آشناست!!!!!!
ديگر به اجبار باورم شده كه برنمي گردي
شوخي تلخي بود كه كم كم به آن عادت كرده ام
كه ديگر جز در رويا هاي شبانه توقع ديدارت را ندارم
همیشه به یاد تو هستم...
سلام...
با تو حرفی دارم گله هایی دارم صبر کن یک لحظه
گله از چشمانت :
که مرا هیچ ندید
گله از دستانت:
که به دستم نرسید
گله از بودنم و احساست:
گله از این که چرا من هستم؟
وقتی احساس نکردی من را
....................
وای انگار تو هم دلسنگی
که مرا بیشتر از آنچه که حقم بوده
باز آزاردهی باز بر دار کنی
و بخندی بر عشق و برای من آویخته بر دار نگاه
قهقهه سر بدهی؟
مهربان باش کمی!
منم کسی که هیشکی نبود و هنوزم هیشکی نیستو
پیوست به پست ترین آفریده های روزگار...
بگو به خاطر تموم دل تنگا :آسمون بدجوری ببار!
خواب:
یک بار خواب دیدن تو
به تمام عمر می ارزد...
پس نگو...
نگو رویای دور از دسترس خوش نیست...
قبول ندارم...
گرچه به ظاهر جسم خسته اس...
ولی دل...
دریاست...
تاب و توانش بیش از اینهاست...
دوستت دارم
و تاوان ان هرچه باشد
باشد....
دوست خواهم داشت...
بیشتر از دیروز...
باکی ندارم...
از هیچکس و هرکس...
که تو را دارم.........
عزیز دل....
اره....!

اومدم بنویسم خالی بشم...بی خیال شدم...
دیدم بدتر میشم...!
گر چه عمرا نمیشه بی خیال شد اما...
بی خیال.....
سلام...
چن وقته که یه چیزی ذهنمو خیلی مشغول خودش کرده...
شاید خنده دار به نظر برسه ولی دیشب تقریبا تا ساعت پنج صبح فکرش نذاشت خوابم ببره
یادتونه سال اول دبستان تو کتاب فارسی واسه اموزش حرف دال چه جمله ای رو اول درس
نوشته بودن؟!؟!؟!؟
چن روز پیش اون جمله مثه صاعقه از ذهنم گذشت....
آن مرد در باران امد...
اون موقه ها هرچی فک میکردم نمی فهمیدم منظورش کدوم مرده....
اما از وقتی که دوریالیم افتاد که اره!هرچی تو بارون منتظر اومدنش بودم نیومد که نیومد...
هنوزم تا صدای تیک تیک بارونو از نورگیر میشنوم چشم میدوزم به راه که شاید بیاد...
اگه نویسنده فارسی اول دبستان رو پیدا کنم ازش میپرسم
حالا یعنی واقعا میاد؟!؟!
اونم زیر بارون؟!؟!
همه عمر برندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

می دونم بهار این زمستونم میرسه...
به قول خودت این نیز بگذرد....
اسب سپید من
مهربان و رام است
اسب سپید من
چون کودکی ارام است
ای دریغ از هر چه دادم برای دوست
اسب خوبم
اسب خوبم
رفیقم اوست...

هی دختر دانا
نگو در بندرگاه باد و بنفشه
چه دیده ای...
کسی باورش نمی شود....
واقعا داریم کجا میریم و با کدوم امید...؟!!؟!!؟!؟!؟!؟!؟!

چه روزگار غریبی!

سحر پیمبر اندوه است
و شب مفسر نومیدی...
و روشنایی در فکر راهنمایی نیست...
شعاع اینه ها چشم کاکلی ها را
به سوی کوری جاوید رهنمون شده است...
ومرد مار گزیده
ز ریسمان سیاه و سفید می ترسد
که ریسمان مار است
ومار
رشته دار
و دار
نقطه اوجیست
که اسمان را با ریسمان گره زده است
و اسمان
همه در خواب و دار
بیدار است...............................!
نا امید...
چقدر از روزهای رفته...
چقدر از فرداهای نیامده...
چقدر از شب...
چقدر از افتاب...
چقدر از ماه تاریک بسرایم؟!...
از بی هودگیسرشارم...
چقدر از امید بسرایم؟!...
.............................................................................................
بی نام...
به چه نام بسرایمت نازنین!
به روزگاری که نامت ممنوع ست؟!
باکم نیست..
بی نام می سرایمت...!!!
.............................................................................................
این صدای عصبی...
این صدای عصبی
که هر از گاهی
مثل ساییدن دندان بر دندان
از پنهان چوب
در گوش می خلد
شاید که صدای زمان باشد...
و تو...
در نام موریانه
پریشانی...

یادمان باشد اگر این دلمان بی کس شد
طلب مهر ز هر چشم خماری نکنیم
...............
اره...
دل دریا تو بودی
تو موج سرد سبز و
تن صحرا تو بودی
مگه می شه ندیدت
تو مهتاب شبونه
مگه می شه نخوندت
تو شعر عاشقونه
می خوام برگردم اما می ترسم
می ترسم
بگی حرفی نداری
بگی عشقی نمونده
می ترسم
بری تنهام بذاری...

و شکستن برایم شد خاطره ای از عشق...
![]()
![]()
![]()
![]()
کیستی؟!
ای عاشق تر از عشق
روزها را نمی شناسم
و در انتظار امدنت
بهار را می شمارم
نور چشم من
اینک چهار فصل دیر است که رفته اند!
پس در کدامین روز در غالب خاطرم
تصویر می شوی...؟!

این روزا که شهر عشق خالی ترین شهر خداست
خنجر نامردمی حتی تو دست سایه هاست
وقتی که عاطفه رو میشه به اسونی خرید
معنی کلام عشق خالی تر از باد هواست
اما من که اخرین عاشق دنیام
ماهی مونده به خاک و اهل دریام
از همه دنیا برام یه چشمه مونده
چشمه ای به قیمت همه نفسهام
از همینه که همه عمرمو مدیون توام
تویی که عزیزتر از عمر دوباره ای برام
بی نیازی به تن قلندرم تنها لباسه
اما دستام به ضریح تو دخیل التماسه
خسته و زخمی دست ادمکهای بدم
پشت پا به رسم بی بنیاد این دنیا زدم
من برای گم شدن از خودوغئق تو شدن
راه دور عشقمو پیمودم اینجا اومدم
بی نیازی به تن قلندرم تنها لباسه
اما دستام به ضریح تو دخیل التماسه

نمی دونم چی وچه جوری باید بنویسم...
نمی دونی چه اتیشی به جونت می زنه رفتن و برنگشتن کسی که به معنای واقعی
۳ سال ازگار زندگیت بود...
همه زندگیت بود...
چه روزا و شبایی که فقط وفقط به یاد تو و به عشق تو سر کردم...
چه خاطره هایی که با هم توی دل تاریخ ثبت نکردیم...
توی این یک سالی که به انتظار برگشت تو بودم خیلی داغون شدم به خدا...
من...من دیگه اون کیمیای سال ۸۴ نیستم...
دیشب بازم دیدن چشای کهرباییت اتیش زد به همه جونم...
اخه می دونی بد رفتار کردن خیلی بهتر از بی تفاوت بودنته...
تو انگار دیگه اصن منو نمی بینی...
تو می دونی من هیشکی رو ندارم که مرهم بذاره به اون همه زخم کهنه...
حالا که دیگه نمی خوای نوشدارو باشی چرا خنجر می زنی؟؟؟!!!!
کاش یه کم مراعات حال خراب منو می کردی...
به خدا...به خدا خیلی دوست دارم...
حیف که نمی فهمیم...
حیف...![]()
![]()
دروغ
اي سواحل دلفريب
واي دامنه هاي پرشكوه
چطور دلتان مي ايد
اينهمه زيبا بمانيد؟!
اي پرنده كوچك كه روي شاخه ها اواز مي خواني
از صداي تو دلم ميگيرد
تو مرا به ياد روزهاي شيريني مي اندازي
كه عشق دروغين من راست بود...
آره...
سالها بود که دل حس غریبی می کرد
مثل یک بلبل مست که ز تنهایی خود گرد گلی میگردید
تا که از زخم دلش نغمه سر اغاز کند
دل ما هرچه که گشت گل بی خار نیافت ...
و به روی هز گل که نشست خار بالش بشکافت
سال ها رفت و گذشت ...
اینک از آن دل دیوانه و مست
تکه سنگی بجاست
تکه سنگی که بر آن حک شده با خط درشت :
" مقبزه عشق اینجاست "